من مهدی، یه روستا زاده م . بیست و پنج سال و اندی قبل تو روستایی به دنیا اومدم که اسمش "سیدان"ه.روستای آبا اجدادی، که حداقل نود درصد مردمش "سید" هستن.از وقتی عقل و حافظه م قد میده یادمه که به "سید"بودنمون افتخار کردیم ... حالا چراشو نمیدونم. از وقتی یادمه مردمی مغرور بودیم از این جهت که یه "سید" قبل اسممون اومده. بعد ها که اومدیم شهرمون سقف یه کم بلند تر شد.بیرجند! اما سقف اینجا شاید نهایتا یه متر باشه . گاهی تو جمع مردم که میشینی میبینی چقد سخته تو این شهر آدم گنده ای بشی...چقد سخته وسط مردمت بتونی رشد کنی وقتی که اگه کسی بفهمه تو فلان زبان رو هم بلدی تنها بازخوردی که میگیری تمسخره. جالبه که این مردم نه از شاه بدی دیدن (اسدالله علم،خان بیرجند، وزیر دربار محمدرضا شاه پهلوی بوده و از این جهت شهر ما گذشته ی آبادی رو تجربه کرده. دومین مدرسه ی ایران و اولین شهری که سیستم دفع فاضلاب داشته و دانشگاه و تعداد چند هزار نفری دانشجوهای بورسیه و... از مزایایی هست که این مردم تو اون دوران ازش استفاده کردن)و از طرفی هم این مردم تو انقلاب هیچ نقشی نداشتن ، اما میتونن بشینن سالها برات از بی سوادی شاهی بگن که دو تا دکترا داشته .میتونن از این بگن که اون مردمو گشنه نگه داشته و فلان و بهمان . جالبه که نسل پدر بزرگهای ما تو این شهر اهل علم بودن و همین اهالی علم نسل پدر و مادر ما رو تربیت کردن . نسلی که شدیدا اهل روضه و مداحی و جلسات فلان و بهمان ان. تو عروسیاشون معمولا سلام و صلواته و از این حرفا . غصه خوردن رو خوب بلدن و مذهب رو همین میدونن