انسان ها در صورتی می توانند از ویرانی خود و دیگری پیشگیری کنند که انگیزه کارهایشان شوری باشد که خود از عهده برآوردنش برمی آیند.اگر محتاج دیگری شویم،همیشه با این خطر روبه رو هستیم که او از برآوردن حاجت ما سرباز زند.حتی اگر عشق پاسخ کاملا درخوری بیابد،همواره بیم از آینده وجود دارد.ما نمی توانیم تضمین کنیم که محبوبمان در آینده نیز ما را دوست داشته باشد،چه بسا از ما سیر شود،یا توهمش درباره ما از میان برود یا سر و کله رقیبی پیدا شود.بنابراین عاشق در موضع ضعف و ناتوانی است.این ناتوانی او را وامیدارد به شیوه های ظالمانه یا ذلیلانه متوسل شود و به عبث بکوشد آنچه را تضمین ناپذیر است تضمین کند.عاشق به واسطه ضعف یا به فردی ظالم بدل می شود یا به فردی ذلیل و در نتیجه شخصیتی می یابد که فاقد کمالات مطلوب اوست؛و چه بسا کمالات مطلوبی را هم که حاصل کرده بود در نهایت از کف بدهد.عاشق با ضعف خود بر تردیدهایی که درباره ارزش خود داشته و همواره میترسید بر محبوبش آشکار شود صحه می نهد یا اساسا ان تردیدها را می آفریند حتی اگر ترس و تردید هایی که روح عاشق را میخلد و او را به واکنش های حسادت آمیز وامیدارد به محو عشق نینجامد،باز هم خود این احساسات عاشق را بدبخت میکند،عشق نوعی توهم یا پندار است یا اگر دوست دارید عشق تجربه انسانی اما مصیبت باری است،چه بسا عاشقان یک دیگر را تصاحب کنند و از وجود هم برخوردار شوند اما در هر حال خویشتن خود را از کف می دهند


+الیزابت راپاپورت

+درباره عشق،ارش نراقی