بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید

بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چو سنگی
                 مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتوتی
که باد
            خونش را به در و دیوار پاشیده است

********


چشم های تو درشت بودند با مژه های زیبا
و صورت گرد تو
مثل کاسه ی ماه بود
و پاهایت که می آمدند تا مرا در گوشه ای پیدا کنند
مرا چون واشری، چون لبه ی ریش ریش فرش
یا «پلنگی از کار افتاده»

چشم های تو مهربان بودند
دهانت مهربان بود
و گنجشک ها واقعا می آمدند
از گوشه ی لبت آب می خوردند.

********

اگر لازم باشد زنانه فکر می کنم
و چون سوزنی در خیالت فرو می روم
به دکمه های لباست دست می کشم
و زندگی را بیدار می کنم.
می‌بوسمت؛
آنقدر که
دهانم را با دهان تو
اشتباه بگیرند.


********

می خواهم
               گوش باد را بگیرم
که این همه
             دور موهایت نپیچد
وبا زندگی ام
                 بازی نکند.
تو هم کاری بکن
مثلا
      دکمه پیراهنت را ببند
مثلا
       دامنت را جمع کن
وفکر کن
            پیاده رو خیس است.

*******

تو نیستی
و هنوز مورچه ها
                   شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
                    در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
                                          از ریل خارج نمی شود .
و من
         گوزنی که می خواست
                                 با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.



+شعرا همه شون مال "رضابروسان"ه ... خدارحمتش کنه .دلم براش تنگ شد امشب . خیلیییییییییی...
کاش اون اتفاق نیفتاده بود و سهم خاک نشده بود به این زودی
+این شعرا حال و هوای این لحظه ی منن ... درد دوست داشتنی...همون که حافظ میگه:"...کشیده ام که مپرس"