صرفا جهت اعلام حضور!
هرازگاهی تپش قلب دارم که بعد از مدتها دوباره برگشته انگار...چینی بند زده ی من!
نمیدونم چرا ،شاید بخاطر اون"بند زده ی من" یاد آهنگ "نیمه ی گمشده ی من " افتادم ... دلم عکدمی خواست .
بچه ها یه گروه سینمایی زدن . حالا مام تو رودروایسی موندیم ... هی مهدی راجع به فلان فیلم نظری نداری؟مهدی فلان چیزو تو بحث کن! بابا اد کردی قربون معرفتت ...دیگه از ما بیگاری نکش وقتی حال نداریم . بطلبه خودم حرف میزنم ...در راستای جریان سیال ذهن، از افطاری چند شب پیش تو سپاه بگم که خیلی خوش گذشت ... به مقدار زیاد لودگی کردیم و بعد از مدتها زندگی جدی، چسبید! به شخصه عکسی دارم در حال خفه کردن یه سرهنگ که این یک مورد دیگه بلاگ گذاشتنی نیست :)))))).امشب هم از ساعت 22تا 2 بامداد فردا کوهپیمایی شبانه داریم که مطمئنا خوش خواهد گذشت ... جای شما خالی . کلا این مدل کارهای غیرمترقبه رو وسط سربازی سپاه دوست دارم . با اینکه سربازی اسونی نداره اما خب غیرمترقبه هاش خوبن ...کاش بذارن کفشای کوهمو ببرم


+سیال نویسی... نخوندین هم چیزی رو از دست ندادین چون امکان متوجه نشدن هست . اجازه دادم هرچی که اومد به ذهنم نوشته شه صرفا جهت خالی نبودن عریضه.